رفتن به بالا
  • دوشنبه - 12 تیر 1396 - 18:45
  • کد خبر : ۳۰۷۹۷
  • چاپ خبر : مسافرانی که جسمشان به سوریه نرسید/ روحشان با بی بی زینب(س) محشور شد
9 سال گذشت...........

مسافرانی که جسمشان به سوریه نرسید/ روحشان با بی بی زینب(س) محشور شد

یازدهم تیرماه سالروز جانباختگان مسافران حرم حضرت زینب (ع) گرامی باد. از لحظه ی حرکت تا لحظه پرواز، از نگاه همسر یکی از جانباختگان اتوبوس زائر سوریه دریازدهم تیرماه سال هشتاد و هفت آفتاب بافق؛ وقتی لحظه لحظه خاطرات را ورق می زنیم، دردناکترین و تلخترین حادثه ثبت شده در تاریخ بافق، کشته شدن 33 تن […]


یازدهم تیرماه سالروز جانباختگان مسافران حرم حضرت زینب (ع) گرامی باد.

از لحظه ی حرکت تا لحظه پرواز، از نگاه همسر یکی از جانباختگان اتوبوس زائر سوریه دریازدهم تیرماه سال هشتاد و هفت

آفتاب بافق؛ وقتی لحظه لحظه خاطرات را ورق می زنیم، دردناکترین و تلخترین حادثه ثبت شده در تاریخ بافق، کشته شدن 33 تن از همشهریان عزیزمان در سفر زیارتی سوریه بود.
9 سال گذشت و کمتر کسی جز بازماندگان آن عزیزان سفر کرده، یادی از آنان می کند.
متن زیر ماحصل نوشته های دردل همسر یکی از این دست رفتگان حادثه 11 تیرماه 87 می باشد.
بعد از سلام و احوالپرسی که داشتم، مرا شناخت و تعجب کرد که اصلا من برای چه با او تماس گرفته ام. گفتم ببخشید دقیقا چه زمانی این حادثه دلخراش اتفاق افتاد. یا اصلا امکان دارد آن روز را برایم تجسم کنید.
نفس عمیقی کشید و همراه با آه بلندی شروع کرد. همسرم چون بازنشسته بود و هرروز طبق عادتی که داشت یک سر به خیابان می زد و با دوستانش خوش و بشی می کرد و دوباره باز می گشت . وقتی وارد خانه شد مرا به اسم صدا می زد. یکی از دوستان در خواست کرد که همراه با کاروان به سوریه برویم، نظرت چیست؟
من هم در جواب گفتم: بهتر نیست با هواپیما برویم. گفت: با اتوبوس تفریح کنان برویم بهتر است. من هم قبول کردم .
روز موعود و لحظه حرکت فرارسید. از فامیل و خانواده خداحافظی کردیم و به محل حرکت یعنی پارکینگ شهرداری رفتیم. قرار بود اتوبوس ساعت 6 عصر حرکت کند اماپس از چند ساعت معطلی، مدیرکاروان اعلام کرد که اتوبوس مسافران دیگری داشته و از سفر امده و تا به بافق برسد 11 شب نیز خواهد شد.
ساعت 11 اتوبوس وارد پارکینگ شد و راننده اظهار خستگی کرد و گفت: شبی را استراحت می کنیم و فردا صبح حرکت می کنیم. ولوله ای در بین مسافران راه افتاد همه غرولند کنان از معطلی چند ساعت، راضی به حرکت اتوبوس شدند. به شرط انکه مدیر کاروان در کنار راننده بنشیند و نگذارد که راننده خواب برود.
اتوبوس ساعت 11 شب از بافق حرکت کرد. صبح روز بعد، پس از اقامه نماز صبح حرکت کردیم. همه بعد از نماز قصد استراحت داشتند تا در مقصد بعدی برای صبحانه پیاده شویم. من که خسته بودم، خوابم برد. همسر درخواست چایی کرد من هم در همان حالت خواب الودگی گفتم: داخل فلاکس هست برای خودت بریز و دیگر نفهمیدم ناگهان دیدم زمین و زمان به لرزش درآمد. در حالت خواب آلودگی گفتم یا ابوالفضل. یکی از مسافران فریاد زد تصادف … اتوبوس مانند یک توپ محکم به گاردریل کنار اتوبان برخورد کرد و در یک گودالی بزرگی افتاد. من که دیگر بیهوش شده بودم و اززمان برخورد تا لحظه ای که به هوش آمدم، دیدم مسافران از پنجره های اتوبوس به بیرون پرت شده بودند… دوباره بیهوش شدم . وقتی به هوش آمدم در کنار همسرم گذاشته شده بودم. همسرم از ناحیه کمر و از داخل دچار خونریزی شده بود و ناله می کرد. مرا بانام صدا کرد و خواهش کرد دستش را بکشم چون دستش نیز آسیب دیده بود.
وضیعتش وخیم بود با هلی کوپتر باید اعزام تهران می شد. مرا نیز با وانت های شخصی همراه با اجساد راهی تهران کردند . اجساد بی جان همشهریان که اغلب زن بودن عقب وانت و من نیز بدون هیچ کفش و چادر بالای وانت گریه کنان آمدم تا تهران. محلی که اجساد را پیاده می کردند، از نگهبان سئوال کردم آقا اینجا کجاست؟ گفت غسالخانه. گفتم شوهرم. گفت اگر شوهرت سالم است ،به بیمارستان هفتم تیر منتقل شده است.
با هزار بدبختی خودم را به بیمارستان رساندم و بدون کفش شروع به جستجوی همسرم پرداختم. چه صحنه های دلخراشی. انقدر گشتم تاهمسرم را پشت در اتاق عمل پیدا کردم. صدایش کردم. فقط و فقط ناله می کرد. بسمت پرستار رفتم و گفتم تو رو خدا یک فکری برای همسرم بکنید. گفت یک نفر جلوی شوهر شماست. همسرم صدایم کرد و جلوی دیدگانم اشهد خود را خواند و برای همیشه مرا ترک کرد.
9 سال از آن لحظه دلخراش می گذرد و آن روز چه خانواده هایی که داغدار شدند.
” ای کاش می شد فراموش کرد . هر چه می خواهم بگذرم ، نمی شود . اصلا خیلی پوست کلفتی می خواهد  این روزها یاد بیاوری  و متاثر نشوی. به هر کوچه و خیابانی نظر می کنی ، خانواده ای در داغ عزیزش ، به سوگ نشسته و سوگوار است .

شادی روح مسافران حرم زینب (س) فاتحه مع الصلوات……..

تنظیم: صدیقه رحیمی بافقی 

ارسال دیدگاه


error: متن حفاظت شده