رفتن به بالا
  • پنجشنبه - 23 آذر 1396 - 17:26
  • کد خبر : ۴۱۵۵۴
  • چاپ خبر : گفتگوی خودمانی با پاکبان محله

گفتگوی خودمانی با پاکبان محله

    به گزارش آفتاب بافق،شب از نیمه گذشته و نمی دانم چرا امشب خواب چشمانم را میهمان خود نمی کند.لیوان چای داغی به دست می گیرم و کنار پنجره می ایستم،کوچه تاریک است و همه در آرامش به خواب رفته اند،تنها صدای پارس سگ ها و خش خش کشیده شدن جاروی پاکبان در دل […]

 

 

به گزارش آفتاب بافق،شب از نیمه گذشته و نمی دانم چرا امشب خواب چشمانم را میهمان خود نمی کند.لیوان چای داغی به دست می گیرم و کنار پنجره می ایستم،کوچه تاریک است و همه در آرامش به خواب رفته اند،تنها صدای پارس سگ ها و خش خش کشیده شدن جاروی پاکبان در دل شب،سکوت شب را می شکند. چه آرام و یکصدا و هماهنگ جارویش را بر سطح زمین می کشد،گاه خم می شود تا زباله های درشت گوشه و کنار را جمع کند و داخل سطل چرخداری که با خود همراه دارد،بیاندازد.

لحظه ای بعد گوشه ای کنار دیوار می نشیند،دستانش را به دور بازوانش می گیرد،انگار سرما سخت بر آنان رخنه کرده است.

از کنار پنجره فاصله گرفتم،پالتوام را به تن کردم و با یک لیوان چای داغ به سراغش رفتم.

سلام کردم و با بفرماییدی لیوان چای را به سمتش گرفتم،به گرمی پاسخم را داد و با لبخندی مهربان گفت: خیرببینی بابا جان.

گوشه ای نشستم،دستکش هایش رو بیرون آورد تا دستانش کمی از گرمای سطح لیوان را حس کند. دستان پینه ‌بسته و شانه‌های خسته‌اش نشان از سال‌ها کار سخت و طاقت فرسا داشت، اما لبخندش در میان لب‌هایی که از سرما رو به سفیدی می زد، محو نمی‌شد.
آفتاب: از سال‌ها تلاش و کار خستگی ناپذیر در بستر کوچه‌ها و خیابان‌های شهر پرسیدم و پاکبان مسن و مهربان با تمام خستگی که در صورتش مشهود بود،بی آنکه بداند خبرنگارم به سوالم پاسخ داد.

 

– اسمم حسین است بابا جان،بیشتر از 20 سال است که کارم رفتگری است، کار ما بهار و پاییز و تعطیل و غیرتعطیل نمی‌شناسد شهر باید تمیز باشد،یک روز که من و امثال من نباشیم،تمام شهر را کثیفی و مریضی پر می کند.

 

آفتاب: از کارتان راضی هستید؟

– خداروشکر،همین که می توانم نانی حلال بر سر سفره زن و بچه هایم ببرم،راضی ام.

 

آفتاب: هیچ وقت فرزندانتان احساس نارضایتی از کارتان نکرده اند؟

– فرزندانم هیچ وقت از اینکه پدرشان رفتگر است و زیر پای مردم را جارو می‌زند ناراحت نبوده و به وجودش افتخار می‌کنند،همیشه تلاش کرده ام چیزی برایشان کم نگذاشتم.

 

آفتاب: برخورد مردم با قشر پاکبان چگونه است؟

– در مجموع برخورد مردم با ما بسیار بهتر شده و آن‌ها حرمت نگه می‌دارند و از این موضوع خوشحالم،البته تعداد محدودی هستند که هنوز نامهربانی می کنند،هر چند غمگین می شویم اما دیگر عادت کرده ایم.

آفتاب: بهترین کمکی که مردم می توانند به شما کنند،چیست؟

– تفکیک زباله در منازل بهترین کمک مردم به ما است،اما مشکل این است برخی افراد که البته آن‌ها هم روزی‌اشان از این راه است، نایلون زباله‌ها را پاره می کنند، قوطی و مواد پلاستیکی و به درد بخور آن را برمی دارند و بقیه آشغال‌ها را در خیابان‌ها می ریزند.

 

آفتاب: اگر یکی از مسئولین اکنون اینجا بود از او چه می خواستید؟

– از او می خواستم تا توجه بیشتری به این قشر شود،حقوق ماهیانه کمی افزایش پیدا کند و به موقع پرداخت شود،تسهیلاتی  برای ما قائل شوند تا بتوانیم خانه و یا زمین برای خود فراهم کنیم.

 

باد شروع به وزیدن گرفت و حسین آقا یا علی گفت و از جا برخاست،لیوان خالی را به سمتم گرفت و باری دیگر با تشکر برایم دعا کرد،دستکش هایش را به دست کرد،لحظه ای به جارویش تکیه داد و شروع به کار کرد و من نیز به خانه بازگشتم.

خش‌خش جاروی پاکبان مهربان، لطیف و با ضرب‌ آهنگی پیوسته از آن طرف کوچه به گوشم می‌رسد که هر لحظه دورتر و دورتر می شد، لای پنجره را باز می‌کنم تا باد کمی مجال سرک کشیدن در گرمای اتاق را پیدا کند، هوا سخت و بی‌رحمانه سرد است و باد سوز سرما را بیشتر کرده است.

 

ارسال دیدگاه


error: متن حفاظت شده