رفتن به بالا
  • یکشنبه - 6 اسفند 1396 - 23:10
  • کد خبر : ۴۷۳۲۹
  • چاپ خبر : روایت عشق یک مادر به شهدا در زیر باران

روایت عشق یک مادر به شهدا در زیر باران

آفتاب بافق،مادری از آن سوی درختان خزان دیده،به سمت شهیدان خدا می آید زیر باران یکسره نام کسی می آورد بشنو از عشق،من حکایت می کنم مادری از بهر شهیدان،این چنین در زیر باران ترک خانه می کند من سلام او شنیدم جان نثاری را شنیدم معنی عشق را بدیدم مادری را من بدیدم گریه […]

آفتاب بافق،مادری از آن سوی درختان خزان دیده،به سمت شهیدان خدا می آید

زیر باران یکسره نام کسی می آورد

بشنو از عشق،من حکایت می کنم

مادری از بهر شهیدان،این چنین در زیر باران ترک خانه می کند

من سلام او شنیدم

جان نثاری را شنیدم

معنی عشق را بدیدم

مادری را من بدیدم

گریه او را شنیدم

گویی او گمگشته اش را

یا که نه دلتنگی اش را با خود آنجا آورده بود

با خودش دردی نهان آورده بود

زیر لب نام تو را  می آورد

من ندانم شاید او نام شهیدش را به لب می آورد

 کس چه داند شاید او یوسف گمگشته اش را در تو پیدا می کند

کس چه داند راز این عشق را

زیر باران و شهیدان و دعای مادری…

ارسال دیدگاه