رفتن به بالا
  • یکشنبه - 26 دی 1395 - 10:13
  • کد خبر : ۲۲۲۳۳
  • چاپ خبر : “از هوای ابری تا غروب جمعه”

“از هوای ابری تا غروب جمعه”

“به قلم دکتر حسین ارجمند بافقی” آفتاب بافق؛ گاهی اوقات به دلایلی مبهم, شاید هم روشن,  مسافری به نام دلتنگی با کوله بارخاطره و حسرت, برکوبه دلت می کوبد و چند روزی مهمان وجودت می شود. قصد ماندن ندارد می آید، گرد راه از رخساره می شوید و خواهد رفت. شاید تو او را خوانده […]

3man copy

“به قلم دکتر حسین ارجمند بافقی”

آفتاب بافق؛

گاهی اوقات به دلایلی مبهم, شاید هم روشن,  مسافری به نام دلتنگی با کوله بارخاطره و حسرت, برکوبه دلت می کوبد و چند روزی مهمان وجودت می شود. قصد ماندن ندارد می آید، گرد راه از رخساره می شوید و خواهد رفت. شاید تو او را خوانده ای بی آن که دانسته باشی.

شاید مسافر سرزمین دلتنگی ها آمده است تا خستگی هایش را با تو تقسیم کند و رازهای نهان را برایت روایت کند و به تو بگوید که تمام دنیا با  همه فراخناکی  و گستردگی  گاهی اوقات به اندازه یک قفس است. شاید هم کوچکتر، با میله هایی از جنس زمان که قفل مبهم مکان  آن را بسته است.

می گویند وقتی هوا ابری است دل آدم ها می گیرد و فوج فوج دلتنگی  به قلبشان هجوم می آورد و پادشاه غم لشکر می اندازد تا خون عاشقان را بریزد یا این که در غروب جمعه ها مسافران سرزمین دلتنگی به کلبه کوچک وجود انسان ها کوچ می کنند و تمام اتاق های دلشان را پر می کنند.

چرا ساکنان سرزمین دلتنگی در هوای ابری و غروب جمعه ها به شهر دل ها می آیند؟ بچه که بودیم هوای ابری خیلی برایمان مهم نبود ولی غروب های جمعه  واقعا دلگیر بود.

گویا دلتنگی در غروب جمعه مختص زمان و مکان خاصی نبوده و نیست و در زمان صائب تبریزی هم بچه ها از غروب های جمعه خوششان نمی آمده «فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را»  

پس دلتنگی به هوا و روز و شب ارتباط ندارد. دلتنگی به خاطر از دست دادن  چیزی است که انسان آن را دوست دارد.

انسان وقتی چیزی یا کسی را از دست می دهد دلش می گیرد. خیلی هم می گیرد.

البته گاهی هم اتفاق می افتد که انسان دلش از آدم ها می گیرد. همین آدم های معمولی که اطرافمان زندگی می کنند. همین آدم هایی که می شناسیمشان، اگر خوب باشند با رفتنشان ما را می آزارند و اگر بد با بودنشان..

گاهی هم با گفتار و رفتارشان بی آن که بخواهند تو را دلگیر می کنند شاید آمده اند تا رسالت دلگیر ساختنشان را به سر انجام برسانند. اما  بیشتر از همه از نامردی  و نامرادی دلت می گیرد، از دروغ، ریاکاری، خیانت, حسادت,  و از هزار چیز دیگر.

غصه انسان ها در هر کجای این خاک پهناور، در هر سرزمین و در هر کشور گاهی اوقات خواب را از سر تو می پراند و تاصبح تو را بیدار نگه می دارد. گویا غم و غصه او اندوه تو است . اندوه بشریتی که پایانی ندارد. یک داستان بی سرانجام و حکایتی بی نهایت.

قتل،جنایت،کشتار، مرگ انسانیت، درنده خویی،سبعیت، تعصب، جهالت، حماقت، رذالت ، تزویر،غرور، همه این ها به اضافه یک انسان،یک قوم،یک قبیله و یک ملت که با آن عجین شده است,قلبت را می فشارد. “از صبح تا شام” .

حتی همین لحظه که می نویسم. همین لحظه ای که می خوانی،گلوله ای قلب کودکی را درید، جنایتی رخ داد. فردی به قتل رسید،گنجشکی شکار شد و آهویی در چنگال شیر اسیر شدو مادری گریست. فقر پشت پدری را شکست، اعتیاد خانواده ای را متلاشی کرد، زنی خود فروشی کرد، طراوت خود را از طبقه احساس به پایین پرتاب کرد.

چقدر خسته ای, چقدر بیزار! می خواهی بروی، پشت دریاها، شاید در آن جا شهری باشد که  وسعت خورشیدش به اندازه  چشمان سحر خیزان باشد. شاید هم آن شهر رویایی سرابی بیش نباشد.

مهم نیست شهری باشد یا نباشد، رفتن و دل کندن  مهم است. کوچ کردن و نماندن، دورشدن و دور رفتن،رفتن به جایی غیر از این جایی که هستی، به سوی گل سرخی که در ابدیت شناور است،به سرزمین واژه های خیس و رویایی.

باور کنیم و فریاد بزنیم که انسان بودن و  انسان شدن و انسان ماندن در این وانفسای زندگی بسیار سخت و طاقت فرساست. بسیارسخت تر از آن چه که کوهها بفهمند و درختان احساس کنند.

«چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است».

ارسال دیدگاه


error: متن حفاظت شده