رفتن به بالا
  • پنجشنبه - 25 آبان 1396 - 08:24
  • کد خبر : ۳۹۱۷۷
  • چاپ خبر : گپی خودمانی با دختر شهید قنبری زاده

گپی خودمانی با دختر شهید قنبری زاده

  دختر که باشی می دانی اولین عشق زندگی ات پدرت است، دختر که باشی می دانی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدر است،دختر که باشی می دانی مردانه ترین دستی که می توانی در دستهایت بگیری و دیگرازهیچ  چیز نترسی دستان گرم و مهربان پدراست، پدر چه باشد و چه نباشد،قویترین فرشته نگهبان […]

 

دختر که باشی می دانی اولین عشق زندگی ات پدرت است، دختر که باشی می دانی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدر است،دختر که باشی می دانی مردانه ترین دستی که می توانی در دستهایت بگیری و دیگرازهیچ  چیز نترسی دستان گرم و مهربان پدراست، پدر چه باشد و چه نباشد،قویترین فرشته نگهبان دختر است…

به گزارش آفتاب بافق،مدتی بود منتظرفرصتی بودیم تا با ” ساجده قنبرزاده ” دختر شهید محیط بان و رزمنده مدافع حرم مصاحبه ای داشته باشیم،برای شنیدن عاشقانه هایش و شاید ناگفته هایش برای پدر،امروزآفتاب بافق به نیابت از همه فرزندان شهدا و علاقمندان مفتخر به این گفتگو شد که در ادامه خواهید خواند.

 

سوال :هنگام اعلام خبر شهادت پدر کجا بودید و چه کسی خبر شهادت را به شما داد؟

تازه از مدرسه به خانه آمده بودم.دیدم عمویم به منزل ما آمده،پریشانی در چهره اش به خوبی آشکار بود،منتظر بودم تا چیزی بگوید.رو به من کرد و گفت: پدرت به سوریه رفته است. نفس هایم به شماره افتاد،گویی مرگ را جلوی دیدگانم دیدم.

عمو لحظه به لحظه مرا به آنچه اتفاق افتاده سوق می داد، اول گفت خودرویی که پدر در آن بوده دچار سانحه شده و پای او شکسته است و بعد گفت پدرت زخمی شده  در اتاق عمل است،در نهایت هم گفتند پدرم…تمام هستی ام در درگیری تیر خورده است و به آرزویش یعنی شهادت رسیده است.

قلبم به یکباره آماج تمام غم ها و گرفتگی ها شد،چنان بی تاب و بیقرار که دیگران گمان می کردند هر لحظه قلبم از تپش خواهد افتاد و این زنگ خطری برایشان شده بود.

زمانی که به بالینش رفتم تا برای آخرین بار او را ببینم، نگاهم به چهره اش افتاد،لبخندش توجه مرا به خود جلب کرد. همان لبخندهای  که همیشه مرهم دل آتش گرفته ام می شد و آرامم می کرد،لبخندی که شعله هایی از عشق پدرانه را در وجودم شعله ور می کرد. لبخندی که تنها برای یگانه دخترش به تصویر کشیده بود، زیرا قبل از من عموهایم و دیگر افراد برای دیدار آخر بر بالین جسم پدر رفته بودند و چیزی از آن لبخند را چهره اش ندیده بودند،این معجزه ای بود برای آرام ساختن دل بیقرارم…

 

سوال: از ارتباط خود با پدر بگویید؟

پدر،تمام هستی من بود،او پیش از آن که پدر باشد مونس و مرهم دردهایم بود، تکیه گاهی امنی ومطمئن،من بیش از هر کس با او صمیمی بودم،من با ذره ذره وجودم پدرم را می پرستیدم، اوعشق پاک و حقیقی زمینی ام بود.

 

سوال:هیچ وقت احساس نارضایتی از شغل پدر کرده بودی؟

به هیچ عنوان، حتی برای یک بار هم این فکر به ذهنم خطور نکرد،چرا که من عاشق پدرم بودم و همیشه به نظرات و شغلش احترام می گذاشتم.

 

 سوال: وقتی اشتباهی از شما سر میزد عکس العمل پدر چه بود؟

همیشه سعی می کردم قبل از انجام هر کاری با پدرم گفتگو و مشورت کنم،درنتیجه با متقاعد کردن و درک یکدیگر به یک جواب درست می رسیدیم.دوست نداشتم حتی اخمی کوچک بر پیشانی او نمایان شود، پدرم انسان بزرگ و خوش قلبی بود و همیشه مرا در اصلاح اشتباهات یاری می کرد.

 

سوال: وقتی به عنوان دختر شهید قنبری زاده مخاطب قرار می گیرید چه حسی دارید؟

به خود می بالم و افتخار می کنم که فرزند چنین مرد دلیر و شجاعی هستم. اکنون نیز خوشحالم که به آرزویش رسید است.

 

سوال: معیارهای پدر در زندگی چه بود و چه قدر خود را با آنها نزدیک می دانی؟

انسان بودن به همراه انسانیت،شجاعت و دلیری،مورد افتخار جامعه و افراد آن بودن،همیشه می گفت اگرمستضعفان و محرومین را یاری کنی، پروردگار هم تو را یاری خواهد کرد. پدرم همچون گلی در بوستان دنیا بود که خداوند آن را برای خود چید،بدون شک در این باغ گلهای بسیاری هستند که آرزوی شهادت را در دل می پرورانند اما این چیزی نیست که نصیب هر فردی شود. خدا را شکر پدرم به آرزویش رسید و من سعی می کنم تا خودم را به معیارهای زندگی پدرم نزدیک سازم.

 

سوال: دنیای دخترانه ات  بعد از پدر چه رنگی خواهد بود؟

اگر تمام رنگ ها و احساسات جهان جمع شوند دنیا و احوال من قابل توصیف نیست. آخرین لبخند پدرم به من توانی دوباره برای زندگی داد یا بهتر است بگویم قلبم تا به ابد به یاد آن لحظه زیبا خواهد تپید.

 

سوال: در خلوت با او صحبت می کنید؟ اکنون حضورش را تا چه اندازه احساس می کنی؟

از هر سو به این موضوع نگاه می کنم تنها به این نتیجه می رسم که شاید از لحاظ فیزیکی جسم پدر به آسمانها پر کشیده اما تا به این لحظه حتی یک بارهم نبودش را احساس نکردم، وجودش را ثانیه به ثانیه درکنار قلب بیقرارم احساس می کنم،مطمئنم او در تمام لحظه های زندگی  و آینده یاری ام خواهد کرد.

 

سوال: قولی بود که پدر قبل از شهادت به شما داده و محقق نشده باشد؟

درطول مدت زندگی اش به من قول داده بود تا تمام لحظات زندگی ام را برایم شیرین کند،لحظه هایی که از شهد عسل هم شیرین تر بود،قرار بود دست در دست هم روزهای زندگی را سپری کنیم، اما او رفت و به آرزویش رسید.

پدرم،یگانه عشق من،زمانی که در اربعین به کربلا مشرف شد، در خانه امام حسین(ع) از امام بزرگوار درخواست کرد تا مدافع حرم خواهرشان زینب (س) شود،آنجا آرزوی شهادت کرد و ایشان هم پدرم را به آرزویش رساند.

پدرم قلبی به وسعت دریا داشت و چون می دانست تاب شنیدنش این موضوع را ندارم بی آنکه به من بگوید عازم سوریه شد. زمانی که بازگشت من تازه فهمیدم او کجا بوده،و او مانند همیشه با حرفها ومحبت هایش وجود به آتش کشیده ام  را آرام ساخت.

دلش می خواست به سوریه برود اما به خاطر من از خواسته خود گذشت، چون بین من و پدر رابطه احساسی قوی برقرار بود، اگر اسمی از سوریه می آورد،خودم را به آب و آتش میزدم،اما این تنها یک شوخی بود که پدر آن را جدی گرفته بود.

پدرم قبل تر ها به عمویم گفته بود شهید خواهد شد، او هم گفته بود تو در این دوران چگونه آنقدر مطمئنی که شهید خواهی شد ، پدرم هم در جواب گفته بود من از کسی شهادت را خواستم که دست رد به سینه نخواهد زد.

من به قولی که به پدرم داده ام عمل می کنم و به مظلومین کمک خواهم کرد و نخواهم گذاشت هیچ انسانی حق مظلومی را زایل کند. پدرم آرزو داشت وکیل شوم تا از حقوق مظلومین دفاع کنم.

 

سوال: چه صحبتی با دوستان و هم سن و سال های خود دارید؟

من در جایگاهی نیستم که دیگران را نصیحت کنم،اما می گویم زندگی خود را صرف کارهای بیهوده نکنید، کاری کنید که هیچ یک از کشورهای بیگانه نتوانند حتی فکر تخریب ایران را در ذهن خود پرورش دهد.ترامپ،رئیس جمهور آمریکا کسی است که تمام کارها و رفتارهای بچه گانه است،او جاهلی است که از اسلام تنها مردمان ایران را می بیند و باید به گونه ای در مقابل او ایستاد تا جرأت جسارت به ایران و مردمان ایران را نداشته باشد.

او نمی داند که ما پشتیبانمان امام زمان(عج) است و رهبری هوشمند و آگاه  چون امام خامنه ای( مدظلة العالی) داریم.

 

سوال: از عموی شهیدتان برای ما بگویید؟

آن زمان من هنوز متولد نشده بودم اما از دلاوری های زیاد شنیده ام، عمو هم چون بسیاری از عاشقان،لایق شهادت  بود،وجودش آنقدر ارزش داشت که میهمان باغ شهادت و شهدای بهشتی و پروردگارشود.

 

سوال: حاجی قنبر چگونه مردی است؟

این سوال را باید از همسنگران و دوستانش پرسید.ایشان عموی من هستند و تا کنون چیزی جز محبت از وی ندیده ام،او همیشه می گوید رفتار و گفتارمان باید به گونه ای باشد که الگوی دیگر انسان های جامعه باشیم.

 

سوال: حرف آخر با پدر؟

عشق من،دلیر من، قلبم به عشق تو می تپد،دلم تا به ابد برای لبخند هایی که مرا شیفته خود می کرد، تنگ خواهد شد. همیشه در قلب من بوده ای،هستی و خواهی بود. دوستت دارم قهرمان من…

 

 

 

ارسال دیدگاه


error: متن حفاظت شده