رفتن به بالا
  • چهارشنبه - 22 آذر 1396 - 11:41
  • کد خبر : ۴۱۵۰۵
  • چاپ خبر : رابطه لعنتی!

رابطه لعنتی!

آفتاب بافق،کور خوانده ای و باید امر و نهی هایم را مو به مو اجرا کنی، در غیر این صورت فیلم و عکس هایی که از تو گرفته ام را منتشر خواهم کرد تا همه بدانند که این دختر خانم نجیب…! در خانه ما هیچ کس حرفی برای گفتن ندارد و سکوت غم باری از […]

آفتاب بافق،کور خوانده ای و باید امر و نهی هایم را مو به مو اجرا کنی، در غیر این صورت فیلم و عکس هایی که از تو گرفته ام را منتشر خواهم کرد تا همه بدانند که این دختر خانم نجیب…!

در خانه ما هیچ کس حرفی برای گفتن ندارد و سکوت غم باری از در و دیوار اتاق های بزرگ و مجلل آن می ریزد. من فقط پدرم را آخر شب و آن هم خسته و کوفته می بینم و مادرم نیز بیشتر وقت خود را با دوستان و خاله هایم می گذراند تا به قول خودش تنها نماند.

دختر جوان که به اتهام درگیری با پسری در یکی از خیابان های شهر دستگیر شده است، در دایره اجتماعی کلانتری افزود: یک سال و نیم قبل از طریق اینترنت و چت روم با پسری ۲۰ ساله آشنا شدم و این ارتباط رایانه ای خیلی زود به ملاقات در پارک و خیابان ختم شد.

سعی برای شنیدن حرف ها و رازهای زندگی ام وقت کافی داشت و ما در هر دیدار، ساعت ها با هم درد دل می کردیم. او با جملاتی احساسی و وعده های دروغین آن قدر مرا شیفته خودش کرد که حاضر بودم جانم را برایش فدا کنم.

مدتی از آشنایی ما گذشت و من دیگر احساس تنهایی نمی کردم و هر روز با سعید به این طرف و آن طرف می رفتم و حتی جلوی دوستان و هم کلاسی هایم او را به عنوان نامزدم معرفی می کردم، اما در این باره چیزی به مادر و پدرم نگفتم و موضوع را از آن ها مخفی نگه داشتم.

دختر ۱۹ ساله در حالی که نگاهش را به موزاییک های چهارگوش کف اتاق دوخته بود ادامه داد: سعید مدام از آینده و ازدواجی باشکوه حرف میزد و با این بهانه که ما مال هم هستیم و قرار است ازدواج کنیم چندین بار از من سوء استفاده کرد.

اما احساس محبت و صمیمیت او کم کم رنگ باخت و فهمیدم فقط درصدد سوء استفاده است. من که پی به اشتباه خودم برده بودم تصمیم گرفتم به این رابطه لعنتی پایان بدهم. اما این پسر حقه باز با بی شرمی گفت: کور خوانده ای و باید امر و نهی هایم را مو به مو اجرا کنی در غیر این صورت فیلم و عکس هایی که از تو گرفته ام را منتشر خواهم کرد تا همه بدانند که این دختر خانم نجیب …!

 با شنیدن این حرف ها سرم سوت کشید و تازه فهمیدم چه بلایی به سرم آمده است،ترس عجیبی به جانم افتاده بود. برای همین هم با سعید قرار ملاقات گذاشتم تا بلکه با گفتگو بتوانم مشکل را حل کنم. ولی او دوباره گفت: اگر به خواسته هایش تن ندهم آینده ام را خراب خواهد کرد.

برای یک لحظه از کوره در رفتم و به طرف سعید حمله ور شدم! دختر دانشجو آهی کشید و گفت : تا وقتی فردی مایل نباشد هیچ کس نمی تواند آینده او را خراب کند.

این حماقت خودم بود که به بدبختی و فلاکت بیفتم و این طور با سرنوشتم بازی کنم، پول خوشبختی نمی آورد. کسی در زندگی پیروز است که از نظر عقل و فکر ثروتمند باشد. کاش پدر و مادرم نیز کمی بیشتر برای زندگی و خانواده وقت بگذارند و خودشان را فدای پول نکنند.

تهیه و تنظیم: دایره اجتماعی فرماندهی نیروی انتظامی شهرستان بافق

ارسال دیدگاه


error: متن حفاظت شده